Wordle فارسی · Archive

همه کلمات

1,773 کلمه روزانه و در حال افزایش

#273
بخوبی
بخوبی
قیدبه‌طور خوب و مناسب؛ به‌خوبی، به‌درستی.
#272
ابتلا
ابتلا
اسمگرفتار شدن یا دچار شدن به یک مشکل، بیماری یا آزمون سخت.
#271
شماته
شماته
اسمخوشحالی و طعنه‌زدن به کسی به خاطر بدبختی یا شکست او.
#270
جوشید
جوشید
فعل«جوشید» یعنی مایعی به نقطهٔ جوش رسید و قل‌قل کرد.
#269
پیلوت
پیلوت
اسمخلبان؛ کسی که هواپیما را هدایت می‌کند.
#268
تشییع
تشییع
اسممراسم بدرقه و به‌خاک‌سپاریِ جنازه (تشییع جنازه).
#267
مجموع
مجموع
اسمجمعِ چند چیز یا عدد؛ حاصلِ جمع و کلِ یک مجموعه.
#266
عقلیه
عقلیه
صفتعقلیه: مربوط به عقل و اندیشه؛ امور یا دلایل عقلانی.
#265
سیصدم
سیصدم
صفتصفت عددیِ ترتیبی به معنی «سی‌اُم» (مرتبهٔ ۳۰).
#264
هنجار
هنجار
اسمهنجار یعنی قاعده و معیار پذیرفته‌شده در جامعه برای رفتار یا شیوهٔ انجام کارها.
#263
نگستر
نگستر
#262
نوقان
نوقان
#261
ترشرو
ترشرو
اسمکسی که اخمو و کم‌حرف است و با دیگران سرد و بی‌رویی رفتار می‌کند.
#260
داشتن
داشتن
فعلداشتن یعنی مالک یا دارندهٔ چیزی بودن یا چیزی را در اختیار داشتن.
#259
تبادل
تبادل
اسمدادوستد یا ردوبدل کردنِ چیزها یا اطلاعات بین دو طرف.
#258
سالکی
سالکی
اسمسالکی: کسی که در راه سلوک و عرفان قدم می‌زند؛ سالک.
#257
غریدی
غریدی
فعل«غریدی» یعنی (تو) با صدای بلند و خشن غرّش کردی یا با عصبانیت فریاد زدی.
#256
برمکی
برمکی
#255
والزر
والزر
#254
خرازی
خرازی
اسمخرازی به شغل یا مغازهٔ فروش لوازم خیاطی مثل دکمه، زیپ، نخ و سوزن گفته می‌شود.
#253
کفیلی
کفیلی
اسمکسی که ضامنِ فرد دیگری می‌شود و تعهد او را بر عهده می‌گیرد.
#252
میکده
میکده
اسمجایی مثل میخانه که در آن شراب می‌فروشند و می‌نوشند.
#251
پینتو
پینتو
#250
مفریب
مفریب
فعل«مفریب» شکل امریِ منفیِ «فریفتن» است؛ یعنی «فریب نده/گول نزن».
#249
فتوتی
فتوتی
صفتمنسوب به فتوت؛ مربوط به جوانمردی و مردانگی.
#248
چشانم
چشانم
فعل«چشانم» یعنی «می‌چشانم»؛ چیزی را به کسی می‌خورانم تا مزه‌اش را امتحان کند.
#247
لنگری
لنگری
صفتچیزی که به شکل لنگر است یا به لنگر مربوط است؛ معمولاً برای نگه‌داشتن و ثابت‌کردن به کار می‌رود.
#246
گذارد
گذارد
فعل«گذارد» صورتِ فعلیِ «گذاشتن» است؛ یعنی چیزی را قرار می‌دهد یا می‌نهد.
#245
ستیزم
ستیزم
اسمستیزم یعنی دشمنی و درگیری و مخالفتِ شدید با کسی یا چیزی.
#244
گریزم
گریزم
فعل«گریزم» یعنی «فرار می‌کنم» یا «می‌گریزم».