Wordle فارسی · Archive

همه کلمات

1,771 کلمه روزانه و در حال افزایش

#1201
اعسار
اعسار
اسمناتوانی از پرداخت بدهی یا هزینه‌ها به‌دلیل نداشتن توان مالی.
#1200
هراسم
هراسم
فعل«هراسم» یعنی «من می‌ترسم» یا «من دچار ترس و نگرانی هستم».
#1199
خوراک
خوراک
اسمخوراک یعنی غذا یا چیزی که خورده می‌شود.
#1198
اعانت
اعانت
اسمکمک و یاری‌رساندن به کسی، به‌ویژه در کار یا هزینه.
#1197
غفیله
غفیله
اسمبی‌خبری و ناآگاهی؛ حالتی که آدم از چیزی غافل است.
#1196
ملموس
ملموس
صفتچیزی که قابل لمس کردن یا به‌طور روشن و محسوس قابل درک باشد.
#1195
تکانم
تکانم
فعل«تکانم» یعنی «تکانم بده/می‌دهم»؛ چیزی را کمی می‌جنبانم یا می‌لرزانم.
#1194
تشریف
تشریف
اسمتشریف یعنی حضور یا آمدنِ محترمانهٔ کسی (مثل «تشریف آوردید»).
#1193
خروشد
خروشد
فعل«خروشد» یعنی با صدای بلند و از شدت احساس یا خشم فریاد بزند یا غوغا کند.
#1192
ادیان
ادیان
اسمادیان یعنی دین‌ها؛ مجموعهٔ دین‌های مختلف (مثل اسلام، مسیحیت و یهودیت).
#1191
آبادو
آبادو
#1190
اذکار
اذکار
اسمذکرها و دعاهای کوتاهی که برای یاد خدا گفته می‌شود.
#1189
ارثیه
ارثیه
اسممال یا دارایی‌ای که پس از مرگِ کسی به وارثانش می‌رسد.
#1188
بتپان
بتپان
#1187
نوسان
نوسان
اسمبالا و پایین شدن یا تغییر رفت‌وبرگشتیِ مقدار یا وضعیت (مثل قیمت، دما یا ولتاژ) در طول زمان.
#1186
همسال
همسال
صفتهم‌سن؛ کسی که سنش با دیگری برابر یا نزدیک است.
#1185
هفتگی
هفتگی
صفتچیزی که مربوط به هفته است یا هر هفته انجام می‌شود.
#1184
نسابی
نسابی
#1183
پکیده
پکیده
#1182
بیباک
بیباک
صفتکسی که از چیزی نمی‌ترسد و با جرأت و شجاعت عمل می‌کند.
#1181
تبحری
تبحری
صفتدارای مهارت و تجربهٔ زیاد در کاری؛ ماهر و کاربلد.
#1180
رنگین
رنگین
صفتدارای رنگ‌های گوناگون یا رنگ روشن و جذاب؛ رنگارنگ.
#1179
خشوعی
خشوعی
صفتدارای حالت فروتنی و تواضع، به‌ویژه در برابر خدا یا در موقعیت‌های جدی.
#1178
بخشند
بخشند
فعل«بخشند» یعنی «می‌بخشند/می‌دهند»؛ فعل جمعِ «بخشیدن» (دادن یا بخشش کردن).
#1177
ساقیا
ساقیا
اسمساقیا: خطاب به ساقی؛ کسی که نوشیدنی (معمولاً شراب) می‌ریزد و می‌دهد.
#1176
درآمد
درآمد
اسمپولی که از کار، فروش یا سرمایه به‌دست می‌آید؛ درآمد.
#1175
صالحه
صالحه
صفتزنِ شایسته و درستکار؛ مؤنثِ «صالح».
#1174
آدمها
آدمها
اسمجمعِ «آدم»؛ به معنی افراد یا انسان‌ها.
#1173
نداشت
نداشت
فعلصورت گذشتهٔ «داشتن»؛ یعنی چیزی را نداشت یا مالک/دارای آن نبود.
#1172
موطنی
موطنی
صفتوابسته به وطن؛ هم‌وطن یا مربوط به سرزمین خود.