Wordle فارسی · Archive

همه کلمات

1,771 کلمه روزانه و در حال افزایش

#1531
پناهد
پناهد
#1530
سیاره
سیاره
اسمجرم آسمانی که به دور یک ستاره مانند خورشید می‌چرخد.
#1529
گسیخت
گسیخت
صفتپاره‌شده یا از هم جداشده؛ گسسته.
#1528
ماهوت
ماهوت
اسمپارچهٔ پشمیِ ضخیم و نسبتاً زبر که برای لباس و پالتو به‌کار می‌رود.
#1527
تزئین
تزئین
اسمآراستن و زیبا کردنِ چیزی با افزودنِ چیزهای زینتی.
#1526
شستشو
شستشو
اسمعمل شستن و پاک کردن چیزی با آب یا مواد شوینده.
#1525
عبرتی
عبرتی
صفتعبرت‌انگیز؛ چیزی که باعث پند گرفتن و درس گرفتن می‌شود.
#1524
برمتن
برمتن
#1523
جرایم
جرایم
اسمجرایم یعنی کارهای خلاف قانون و نیز جریمه‌ها و مجازات‌های مربوط به آن‌ها.
#1522
بستیم
بستیم
فعل«بستیم» یعنی «بستیم/بستن»؛ چیزی را گره زدیم یا درِ چیزی را بستیم.
#1521
معانی
معانی
اسمجمعِ «معنی»؛ مفهوم‌ها و برداشت‌های یک واژه، جمله یا متن.
#1520
عواید
عواید
اسمدرآمدها و سودهای حاصل از یک کار، دارایی یا فعالیت.
#1519
مشرکی
مشرکی
اسمکسی که به خدا شریک می‌گیرد و به چندخدایی باور دارد.
#1518
صادقی
صادقی
صادقی: نام خانوادگی یا صفتِ منسوب به «صادق»؛ یعنی راستگو و درستکار.
#1517
شوریم
شوریم
فعل«شوریم» یعنی «ما می‌شوریم»؛ چیزی را با آب (و معمولاً شوینده) تمیز می‌کنیم.
#1516
چپیدی
چپیدی
#1515
کوالا
کوالا
اسمپستاندار کیسه‌دار استرالیایی شبیه خرس که روی درخت زندگی می‌کند و برگ اکالیپتوس می‌خورد.
#1514
فهیمی
فهیمی
صفتصفتِ کسی که باهوش و زودفهم است و مطلب را سریع می‌گیرد.
#1513
چربند
چربند
#1512
کاشتن
کاشتن
فعلکاشتن یعنی بذر یا نهال را در خاک قرار دادن تا رشد کند.
#1511
ممدود
ممدود
صفتکشیده و طولانی‌شده؛ امتداد یافته.
#1510
سرسره
سرسره
اسموسیلهٔ بازی در پارک که سطح شیب‌دار دارد و از آن سر می‌خورند و پایین می‌آیند.
#1509
خشکار
خشکار
اسمنوعی شیرینی محلی (به‌ویژه گیلانی) که از خمیر نازک و مغز گردو و شکر درست می‌شود.
#1508
پرندی
پرندی
#1507
توماس
توماس
#1506
محتضر
محتضر
صفتکسی که در حال جان دادن و در آستانهٔ مرگ است.
#1505
لرزیم
لرزیم
فعل«لرزیم» یعنی «بلرزیم»؛ به حالت لرزش و تکان‌خوردن (از سرما، ترس یا هیجان) دچار شویم.
#1504
گدازد
گدازد
فعل«گدازد» یعنی چیزی را ذوب کند یا آب کند (مثل فلز یا یخ).
#1503
نخفتی
نخفتی
فعل«نخفتی» یعنی «نخوابیدی»؛ فعلِ گذشتهٔ منفیِ «خفتن» (تو نخوابیدی).
#1502
کوچگر
کوچگر
اسمفردی که به‌صورت عشایری و فصلی از جایی به جای دیگر کوچ می‌کند.